جین بر می گردد سمت پنجره و می گوید:«نگاه کن»و به سمت غرب اشاره می کند. من هم همین کار را انجام می دهم: غروب خورشید خمیری مانند و ته مانده های گرگ و میش هوا را می بینم. ساختمان ها را می بینم که در مقابل نور خورشید شبیه به مقوا بودند. و پرونده ای را می بینم که در همین حوالی می چرخد.«به این میگن طبیعت.درسته؟»

«از نظر فنی، یه قسمت هایی. اما منظورم...»

صفحه87