از در زندان که بیرون آمد نم‌نم بارانی می‌بارید. بعد از ناهار که برای هواخوری به حیاط رفته بود، ابرهای تیره را دیده بود و گنجشگ‌ها را که روی سیم‌های خاردار ردیف شده بودند. از پهنای خیابان گذشت. دلش می‌خواست توی باران قدم بزند. همیشه از روزهای بارانی خوشش می‌آمد. آسفالت فرسوده‌ی پیاده رو را باران شسته بود و پاک کرده بود. پای گهورها خاک به رنگ قهوه‌ای درآمده بود. زیبا گفت: «خیلی دوست دارم تو بارون تو رانندگی کنی، من هم بغل دستت باشم.»