کنار سینک آشپزخانه ایستادم و یک لیوان آب را با جرعههای بزرگ نوشیدم. تازه از دویدن دور دریاچه با سگها برگشته بودم. با سرد شدن هوا دیگر نمیتوانستم زیاد این کار را انجام دهم. همانجا ایستادم و به برنامهای که میخواستم برای امروز داشته باشم فکر کردم، در سینهام فشاری را حس میکردم که نمیدانستم چگونه باید کنترلش کنم. این حس را پیش از اینکه برای دویدن بروم هم داشتم و فکر میکردم تمرین و ورزش میتواند ذهنم را باز کند؛ اما نتوانست.
صفحه ۲۵۰