نیازی نداشتم که گوستاو وارد زندگی‌ام شود. به شرایطم نگاه کنید. سی و پنج ساله بودم، زیبا بودم، مشهور بودم. اول شهر اکس و بعد پاریس را فتح کرده بودم. دوباره جایزه شعر آکادمیا را برده بودم. شکسپیر را ترجمه کرده بودم. ویکتور هوگو مرا خواهر و برانژه مرا الهه‌ی شعر صدا می‌کرد. زندگی خصوصی‌ام؟ شوهرم در حرفه‌ی خودش محترم بود. حامی‌ام درخشان ترین فیلسوف زمانه‌ی خود بود. آثار ویکتور کوزان را نخوانده‌اید؟ باید این کار را بکنید. عجب ذهن شگفت انگیزی! تنها کسی که افلاتون را درست فهمید، دوستِ فیلسوف [مملکت] شما آقای میل بود.

صفحه184