قبل از خرید کتاب عشق روی پیاده رو بخوانید

مجموعه داستان «عشق روی پیاده رو» اثری مینی‌مال و خوش‌خوان است که در کلیت آن، با دغدغه‌های همیشگی انسان یعنی عشق، ایمان و تردید روبه‌رو می‌شویم. مخاطب با خواندن این داستان‌ها، تجربه‌ای از کشفِ مفاهیم عمیقِ فلسفی در دلِ اتفاقاتِ ساده و روزمره به دست می‌آورد و می‌بیند که چگونه گره‌های عاطفی و بحران‌های درونی، در زندگی آدم‌های کاملاً معمولی و در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر خود را نشان می‌دهند.

درباره کتاب

کتاب عشق روی پیاده رو نخستین مجموعه داستان مصطفی مستور است که ۱۲ داستان کوتاه را در بر می‌گیرد. مستور در این اثر با نثری ساده، برشی از زندگی شخصیت‌هایی را روایت می‌کند که درگیر مفاهیمی چون تنهایی، مرگ، حضور خداوند و عشق‌های زمینی هستند. این داستان‌ها با لحنی صمیمی و پرهیز از توصیفات طولانی، خواننده را مستقیماً به درون ذهن شخصیت‌ها می‌برند و او را به تأمل در روابط انسانی وامی‌دارند.

خواندن کتاب...

  • نثر مینی‌مال: روایت‌هایی کوتاه، موجز و تأثیرگذار که ریتم تندی دارند و خواننده را خسته نمی‌کنند.
  • درونمایه فلسفی: پیوند هنرمندانه میان دغدغه‌های ملموس زندگی با پرسش‌های عمیقِ هستی‌شناختی.
  • شخصیت‌های ملموس: تمرکز بر آدم‌های عادی جامعه و واکاوی احساسات، رنج‌ها و تردیدهای آن‌ها.

معرفی نویسنده

مصطفی مستور، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و مترجم شناخته‌شده ایرانی است. آثار او معمولاً بر پایه دیالوگ‌های پرکشش، جملاتِ قصارگونه و پرداختن به تقابل‌های درونی انسان در مواجهه با عشق و مذهب استوار است و توانسته ارتباط بسیار خوبی با طیف وسیعی از مخاطبان برقرار کند.

این مجموعه داستان کوتاه و خواندنی توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.

جملات کتاب عشق روی پیاده رو...

سلام ابراهیم؛

نامه که نمی‌فرستی دلگیرم، وقتی هم که می‌فرستی تا چند روز اخلاقم سرجاش نیست. از وقتی که رفته‌ای حوصله‌ی هیچ کاری ندارم. نه حوصله‌ غذا درست کردن دارم و نه حال بازار رفتن. حتا تحمل کتاب را هم ندارم. فقط دوست دارم بیایی و برویم کنار کارون و درباره خودمان حرف بزنیم. نه حال سیاست دارم و نه فلسفه و تاریخ و ادبیات. دوست دارم فقط درباره محسن و ستاره و خودمان حرف بزنیم. دوست دارم صبح بروم توی آشپزخانه و فقط برای تو  غذا درست کنم. دوست دارم لباس‌هات را بشویم، اتو کنم و بدوزم. حالا که رفته‌ای حتا دلم برای دعواهایی که گاهی با من می‌کردی تنگ شده است. کاش می‌آمدی و می‌رفتیم یک گوشه، یک روستا و با هم زندگی می‌کردیم. دیروز خواهرت فریده آمده بود و می‌گفت صدام می‌خواهد خرمشهر را بمباران کند. از وقتی این را گفته دلم پراکنده شده.

راستی چند روز پیش عفت را دیدم. یادت هست؟ با یک کرد اهل کرمانشاه عروسی کرده. سالی یک‌بار می‌آید این‌جا مادرش را ببیند. یادت هست بچگی‌هایش چه‌قدر شیطان بود؟ حالا که دیدمش دلم برایش سوخت. بیچاره خیلی شکسته شده بود. چند تار از موهایش هم سفید شده بود. سراغ صغری را گرفتم که خبر درست‌و‌حسابی نداشت. فقط گفت می‌داند که با راننده‌ی اتوبوسی عروسی کرده و شوهرش هفته‌ای یک شب بیشتر خانه نیست. از محمدرضا و حسین پرسید. به او گفتم که اولی به فرانسه پناهنده شده و دومی هم شهید شده است...