جایی ساعتی زنگ نُه را نواخت. آقاگوسفندیه پا شد و آستین‌هایش را چند بار این‌ور و آن‌ور کرد تا دوباره لباس گوسفندی‌اش را قالب تن‌اش کند. وقتش بود برویم. گوی و زنجیر را از پایم باز کرد.

از اتاق زدیم بیرون و توی راهرو کم‌نور راه افتادیم. پاهایم برهنه بود، چون کفش‌هایم را توی سلول جا گذاشته بودم. مادرم اگر می‌فهمید جایی جای‌شان گذاشته‌ام، از کوره درمی‌رفت. کفش‌های چرمیِ خیلی خوبی بودند و خودش هدیه تولد بهم داده بودشان. با همه‌ی این حرف‌ها، چون ممکن بود صدای‌شان پیرمرده را بیدار کند، نمی‌ارزید خطر کنم.