پرسیدم: «ببینم جک، اوضاع خودت چه طور است؟»
میگوید: «این والكت را دیدهای؟»
- فقط توی باشگاه. .
جک میگوید: «میدانی برای سرشاخ شدن باهاش باید کلی شانس بیاورم.»
سالجر گفت: «جک، او حریف تو یکی نمیشود.»
- من هم همین را میخواهم.
- اگر مشتی ساچمه هم بریزد توی دستکش از پس تو برنمیآید.
- ساچمه که چیزی نیست. بیخیال.
گفتم: «راحت میتوانی ببریاش.»
جک گفت: «بله، جری. درست است که به نان و نوایی رسیده اما نمیتواند مثل من و تو دوام بیاورد.»
- ولی با یک چپ میفرستی برود لای دست عزرائیل.
جک گفت: «شاید. شانس بیاورم میبرمش.»
صفحه ۱۱۰