و ردپاهای پدر
زنش به تقدیر اعتقاد داشت. معتقد بود «تمام راهها» - راههایی که آدم در طول زندگی طی میکند – شخص را به طرق مختلف به «چیزی» میرساند که آن چیز همان «مقصد شخص» است. هر وقت این بحث را شروع میکرد، طبیعتا اُوه اغلب زیرلبی حرف نامفهومی میزد! خودش را خیلی درگیر نشان میداد و یک پیچ را سفت میکرد، ولی هیچ وقت مخالفت نمیکرد. شاید سرنوشت از نظر زنش «چیزی» بود، جایی که او را به آنجا برده بود، اُوه خودش را درگیر این مسائل نمیکرد. سرنوشت از نظر اُوه «یک شخص» بود.