دیشب آخر شب در بیمارستان، زن دوباره آمد توی راهرو، پوشه هم دستش بود. مرا که دید ایستاد. فرار نکردم. همه دفعاتی که او را دیده بودم را به ی اد آوردم. وقتی برادرم را برد، وقتی بهترین دوستم را از من گرفت و وقتی پدر و مادرم را گرفت. نمی‌خواستم باز هم بترسم. باید دست‌کم در این آخرین لحظات، قوی می‌بودم.

بی‌آنکه صدایم بلرزد گفتم: «می‌دانم تو که هستی. تو مرگی.»

زن اخم کرد و عمیقا ناراحت شد و زیر لب گفت: «من مرگ نیستم. من شغلم نیستم.»

اقرار می‌کنم که نفسم بند آمد. در چنان شرایطی انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم.

زن سرپایین انداخت و تکرار کرد: «من مرگ نیستم. من فقط مسوول حمل و نقلم. اینجا سوار می‌کنم آن طرف پیاده می‌کنم.»

شروع کردم که بگویم: «من...» که حرفم را برید.

صفحه 44