- شنیدم که بار می‌بندی.

- بله پدر! به شاگردی شیخ بهاء‌الدین به قزوین می‌روم، و البته از شما رُخصت خواهم خواست و به راه خواهم افتاد.

- کدام رُخصت محمد، کدام رُخصت؟ باره‌یی خواسته‌یی، کوله‌باری بسته‌یی، روانداز و چند سکه‌یی برداشته‌یی، کُتُب امانتی را باز پس داده‌یی، به وداع به خانه مُعلمانت رفته‌یی، و حال می‌گویی که بی‌رُخصت من ترک یار و دیار نمی‌کردی؟ تو می‌خواستی بی‌خبر از من بروی و چند خطی به رسم خداحافظی نوجوانانِ از خانه گریز برای من باقی بگذاری. من، می‌فهمم محمد، خوب می‌فهمم.