مهم‌ترین نحوة برخورد فلسفی اخیر با مسیح‌شناسی برخورد توماس وی، موریس در منطق خدای متجسد است، که از موضع سطح بالای سنتی دفاع می‌کند که «عیسای ناصری یکی و همان شخص در مقام خدای پسر و شخص دوم تثليث الاهی بود» در مقابل اتهامی که ویژگی‌های خدا و انسانیت در آن واحد در یک شخص جمع شدنی نیستند، به طوری که نسبت دادن هر دو مجموعه از کیفیات به عیسای ناصری تاریخی نوعی تناقض است. من اعتقاد دارم دفاع موریس، گرچه تحسین‌برانگیز است، موفقیت‌آمیز نیست بلکه برعکس حتی نمونة دیگری از این نظریه را فراهم می‌آورد که هر کوششی برای توضیح مفهوم تجسد الاهی در حكم نظریه‌ای مابعدالطبیعی، به جای اسطوره یا استعارة دینی، مسلماً ناپذیرفتنی یا، در اصطلاح سنتی، کفرآمیز است.
 

دفاع موریس در دو مرحله صورت می‌گیرد. دفاع نخست (فصل ۳) سعی می‌کند امكان منطقی کلی وجودی را که به لحاظ هستی شناختی از هر دو خصلت و پست تر‌برخوردار است، ثابت کند؛ و در دفاع دوم (فصول ۶-۴) تلاش می‌کند به طرز مبسوط‌تری نشان دهد که هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا خاصه‌های مشخصاً الاهی و انسانی نباید با هم در عیسی وجود داشته باشند.