با او از فراز کلیساها می‌گذرم با او چهار نعل از کنار سربازخانه‌های خالی از سرباز می‌تازم و لشکری از آلودگی‌ها به دنبالم می‌آیند. چشمان اوکالیپتوسی‌اش تاریکی را به هم می‌زنند و پیکر ناقوس‌وارش، شتابان پیش می‌رود و می‌تازد.

نیازمند آذرخش شکوهمند پایداری هستم خویشاوند شادمانی که میراث هایم را بپذیرد.

صفحه ۲۹