هوا تاریک شده بود. مادر، بابا، پسرخاله، همسایهها، پدر و مادر بچههایی که به زور نشسته بودند تو ماشین، همه سر کوچه وایستاده بودند. انتظار میکشیدند. بابا و پسرخاله میدویدند سر کوچه و برگشتند.
- نه، خبری نیست. معلوم نیست کجا رفته.
پاهای مادر قدرت نداشت. نمیتوانست سر پا بایستد. نشسته بود کنار کوچه، میزد سر زانویش:
- ماشین را بگو. اگر به در و دیوار بخورد. اگر تصادف بکند کلی خرجش میشود.
صفحه ۳۴
مروری بر کتاب مهمان مامان نوشته هوشنگ مرادی کرمانی را در وبلاگ آوانگارد بخوانید.