چند وقت بود خیلی «سر به زیر» بودم از کوچه‌ها و خیابان‌ها که می‌گذشتم، اگر شتر به آن گندگی از بغل گوشم رد می‌شد، نمی‌دیدمش. به چشمم نمی‌آمد، از بس سرم پایین بود. وقتی به خانه می‌رسیدم رگ‌های پس گردنم خشک می‌شد و درد می‌گرفت. بسیار زحمت می‌کشیدم، پس‌ گردن و زیر غبغبم را می‌مالیدم و چنگ می‌زدم تا خون تو رگ‌ها می‌آمد و می‌توانستم یک‌خرده گردنم را کج کنم و سرم را به چپ و راست بچرخانم. 

صفحه ۱۱۱


مروری بر کتاب قصه‌های مجید نوشته هوشنگ مرادی کرمانی را در آوانگارد بخوانید.