پیرزن: اسم کوزهرو نیار. کوزه باید از اشک آدم ساده و دلسوخته و روراست پر بشه.
نه دروغگو، تو سابقهداری. چه مستأجری گیر ما اومده. جریان موزه هم الکیه.
همینجوری ساختی که...
نویسنده: من باور کردم، جریان موزه رو از پیش باور کرده بودم. دروغ نگفتم، چیزی هم نساختم. حالا هم میرم.
نویسنده عصبانی میشود و وسایلی که به دیوارها نصب کرده برمیدارد و توی چمدان میریزد.
صفحه 37