من، موجودی که دربارهاش هیچ چیز نمی دانم، میدانم که چشمانم بازند، چون اشکهایشان بیوقفه سرازیرند. میدانم که نشستهام، دستها بر زانو، به خاطر فشاری که به باسنم میآید، به پاشنه ی پاهایم، به کف دستهایم، به زانو هایم. فشار کف دستهایم از زانوهایم است، فشار روی زانوهایم از کف دستهایم، اما آنچه به باسنم و به پاشنه ی پاهایم فشار میآورد چیست؟ نمیدانم. ستون فقراتم به هیچ چیز تکیه ندارد. به این دلیل جزء به جزء توضیح میدهم که مطمئن شوم تاقباز دراز نکشیدهام، پاها بالا و خمیده ، چشمها بسته.
صفحه 27