دو نفر وارد شدند. دو مرد. درست قبل از من. ( برای یک لحظه تصور کردم اینها همان جفت  دروغین مرسمیر کامیر Mercier - camier هستند.) آن‌ها از دو جفت مخالف وارد مزرعه شدند و آهسته آهسته به طرف هم قدم برداشتند و در آخر به هم خوردند، افتادند و ناپدید شدند. اشکالی وجود داشت. دوباره به مالون نگاه کردم و برای اولین بار او را مبهم و تیره و تار دیدم. به او خیره شدم (خیلی واضح به نظر نمی‌رسید.) تا جاییکه توانستم به سر تاپایش نگاه کردم. بهم خوردن، افتادن و ناپدید شدن. دیگر تحمل این وضع غیر ممکن شده بود.

صفحه 14 و 15