«اون اوایل خیلی احساس گناه میکردم. نصف شبها، گاهی خوابِتو میدیدم و از خواب میپریدم. فکر میکردم داری صدام میکنی. یه حالت عجیبی بود. حتی تو بیداری هم گاهی فکر میکردم داری صدام میکنی. خیلی دلم میخواست برات خیلی چیزها رو بنویسم.»
«نوشتی که.» خاکستر سیگارم را تکاندم. «کاش همون چهار خطو هم ننوشته بودی، چون واقعاً حالمو خراب کرد.»
صفحه 48