نگاه کنین! پشت اون کوه های مه آلود یک مرد ایستاده، یه حیوان زخمی، که شما خیلی دوست دارین بچه خطابش کنین، بچه ای که در هیبت یک نگاه شما از ترس کفشهای خودشو لنگه به لنگه بپوشه... اون با بی پناهی خودشو از این لحظه به اون لحظه پرتاب می‌کنه و با چشم های پر از التماس به درهای بسته می زنه... و در همین روز روشن این بشارتم به شما می‌دم: این خونه دیگه روی آرامشو به خودش نمی‌بینه. من خانواده شما رو منقرض می‌کنم.