تو با اون همه وقار و اون یال و کوپالت واستاده بودی اون جا تسبیح تو می‌زدی؛ اما هرگز سرتو بلند نکردی به نظر جلوتو نگاه کنی که آخه این کیه که به دام تو افتاده داره بال بال می‌زنه.... تا به امروز، تا همین اساعه کسی جرئت نکرده بود بالای حرف من حرفی بزنه. هیچکی نتونسته بود خلاف ميل من حرکتی بکنه. و .... با خودم میگفتم تو بی خود پهلوون شهر ما نشده ی، بیخود به خوابهای من نمی آی، توی اون تالار آینه، کنار چشمه آبی... فقط دلم واسه طلعت می سوزه که طفلی پای دار قالی باید قوز بیاره و چشماش در انتظار بخت سفید بشه.

پشت جلد