نخستین پرسشی که به ذهن می‌رسد این است که چه شد تصمیم گرفتم به ظفار سفر کنم؛ سفری که نهایتاً دو سال به طول انجامید. (از بهار سال ۱۳۵۲ تا بهار سال ۱۳۵۴)

واقعیت این است که در آخرین نشست‌هایی که در دمشق در نیمه دوم سال ۱۳۵۱ درباره ادامه راه مبارزه علیه رژیم شاه و کارهای سازمان مجاهدین خلق داشتیم، اختلاف نظرهایی جدی ایجاد شد. افراد اصلی در بحث‌ها حسین روحانی، تراب حق شناس و من بودیم. حسین بیشتر طرح‌هایی را برای عملیات معینی مطرح می‌کرد که با توجه به شرایط زمانی این طرح‌ها حول موضوع هواپیماربایی دور می‌زد اما تراب به کارهای جاری می‌پرداخت و در این زمینه روی طرح خاصی تکیه نمی‌کرد و من نیز بیش از پیش در جنگ چریکی شهری، افق و خروجی مثبتی نمی‌دیدم؛ در صورتی که در جنگ چریکی روستایی و کوهستانی به رشد و فراگیر شدن خوشبین و امیدوار بودم و باور داشتم با ضرباتی که به سازمان وارد شده، اکنون وقت عملیات نیست و وقت بازسازی سازمان است و در بحث‌هایم روی این موضوع تأکید میکردم.

مقدمه