پاسبان سکوت اختیار کرده بود. در آن سکوت با بداخلاقی زنجیر سگ را تکانی داد و سگ پارس کرد. صدای زوزه سگ در درّه طنین افکند و کشیش در غم و اضطراب خود، گمان کرد که صدایی مرموز به او اعتراض می‌کند و او را شماتت می‌کند که چگونه از ساده‌دلی مریدان خود سوء‌استفاده کرده است. از خود سوال کرد: «من با آنها چه کرده‌ام؟ آنها را نابود کرده‌ام، همان‌طور که خود را نابود ساخته‌ام. پروردگارا، خودت به همه ما رحم کن.»

صفحه ۸۶