چای کیسه‌ای را توی فلاسک انداختم با سه تا لیوان توی سبد گذاشتم و راه افتادم. دست بهرنگ را گرفتم. بهراد خیره نگاهم کرد. با سر اشاره کردم که دنبالمان بیاید. از ساختمان کهنه قدیمی باغ، بیرون آمدیم و لای درخت‌های سبز پرتقال، خودمان را گم کردیم. خاک بالا و پایین شده‌ی زیر درخت‌ها، همواری زمین را گرفته بود. زمین را تازه روتوری زده بودند. لای شیارهای کوچک خاک، علف‌های هرز قد کشیده بود. هنوز تا وجین کردنشان وقت بود. تامپسون‌های نارس با متانت و وقار روی شاخه‌ها خودنمایی می‌کردند.