نجیب محفوظ در این اثر(کتاب راه) بینش خود از جامعه ای جهان سومی را ارائه می‌دهد و به این نتیجه می‌رسد که بند از بندش گسیخته و پس رفته و صدها سال از پیشرفت بازمانده است.
نجيب محفوظ برای مضمونی که در نظر دارد، مثل فرانتس کافکا در مسخ، چارچوبی موازی، و نه متنافر با آن را برگزیده است. پس می‌توان با تحلیل این چارچوب بیانی به عناصر تشکیل دهنده اش دست یازید و سپس به آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید پی برد.
 

نویسنده ی مسخ قصه اش را به این صورت آغاز می‌کند که «یک روز صبح گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خواب اش به حشره ای عظیم بدل شده است.» که در واقع به چیزی بیرون از او اشاره نمی‌کند، و به جای پناه بردن به استعاره و تشبیه و مجاز، هدفی مستقیم و روشن را دنبال می‌کند.
در آن روز غریب گرگور زامزا به حشره ای عظیم بدل می‌شود و از همین نقطه، که به نظر خیلی ها غیر منطقی می نماید، حوادث مسیر منطقی خود را آغاز می‌کنند، و از همین جاست که هنرمند آنچه را نام زندگی بر آن می نهیم ساختگی و در عین حال غیر معقول نشان می‌دهد.
 

پشت جلد