اسب را کنار رودخانه برد تا آب بخورد. هوا آرام و ساکت بود.

وقتی داشت به عکس خودش در آب نگاه می‌کرد اسب سرش را پایین آورد و کله او را نوشید.

شب وقتی می‌خواست شعر بنویسد احساس کرد در گلوی اسب دست و پا می‌زند.