«به اندوهستان خوش آمدید. جمعیت یک تن»

دوستانم همگی ترکم کرده اند. با ترحم نگاهم می‌کنند. برگردید دوستان. بیایید با هم صحبت کنیم، با هم بخندیم. اما نه، شما چنان روی گردانده اید که انگار هرگز همدیگر را ندیده ایم. چیزی بگویید دوستان. سوالی بپرسید. هر چه بخواهید به شما خواهم گفت. کار من بود؛ این همان دستهایی‌ست که سونو را به زیر آب کشید. همان‌دم که برای نجات خود دعا می‌کردم با ذاتی پلید مرگ سونو را می‌خواستم.