محمدرشیدخان گفت:« خوب به حرف‌هام فکر کن دخترم! ما نسبت به هم و نسبت به همه‌ی کسانی که به‌مون خدمت کرده‌ن، مسؤولیم. نسبت به زندگی و آینده‌شون. نسبت به مرگ و زندگی‌شون. ببین دخترم! وسط این جنگ و دعوا و بگیر و ببند، کشیدن شیرزاد به سمت سوئد، مثل نجات‌دادن جون یه جوونه از دست مرگ. تو خوب می‌فهمی من چی می‌گم. تو خوب می‌فهمی نجات‌دادن جون یه جوون از دست مرگ، چه معنی داره. تو...»

آری، هلاله خوب می‌فهمید. او پیش از این پسر جوانی را به کشتن داده بود. او هنوز به خاطر مرگ برایموک خودش را مقصر می‌دانست.

صفحه 196