شب فرا می‌رسد. همراه سرما.

در جاده‌ای سفید از یخ، زن و مردی جوان، مانده در راه، به خانة کنار راه نگاه می‌کنند.

خانه لُخت است، هم از بیرون، هم از تو. هنوز هیچ چراغی توی خانه روشن نیست. در پس پنجره مردی بلندقد و باریک، با موهای سفید روی شقیقه، چشم به جاده دوخته است.

تاریکی بیشتر می‌شود؛ همراه سرما. 

زن و مرد مقابل خانه ایستاده‌اند.

نگاهی به اطراف می‌اندازند. جاده خالی است، آسمانِ انتهای جاده تیره است. پیداست که منتظر چیزی نیستند.