در رؤیایم مطمئن بودم که مرده ام، ولی هنوز نمی‌خواستم به مادرم بگویم. پیرمردی چتر به دست روی گونی کاه کنارم نشست و از خواب پراندم. در گوشم گفت: برادر زنم می‌خواست بیاید، ولی همه جا نگهبان است. نمی‌گذارند بیاید تو. هنوز در شهریم، نمیتواند بیاید اینجا و نمی‌توانم بروم خانه. روی دکمه های نقره ای ژاکت مرد پرندهای پرواز می‌کرد، اردکی وحشی یا آلباتروس، چون وقتی نزدیکتر شدم، صلیب روی مدالش به لنگر تبدیل شد. چتر میانمان مثل عصا بود. پرسیدم آن را هم می آوری، گفت بله می‌آورم آنجا از اینجا بیشتر برف می‌آید.