دیگر فقط یک شاگرد ثابت داشتم، که البته نهایت سعی خود را میکرد تا به اندازۀ سه یا چهار شاگرد مرا به زحمت بیندازد. خواهرش هم هنوز از من درس آلمانی و نقاشی میگرفت. اما از روزی که این یوغ معلمی را به گردنم انداخته بودم، حالا از هر زمان دیگری فراغت و فرصت بیشتری داشتم. بخشی از این فرصت را صرف نامه نوشتن به عزیزانم میکردم، بخشی را صرف مطالعه، یادگیری، تمرین موسیقی، آواز و غیره، و بخشی را هم صرف پرسهزدن در زمینها و مزرعههای اطراف، یا با شاگردهایم(اگر میخواستند)یا تنها.
صفحه 115