این شهر محقر را که بر سر بام‌هایش همیشه بادی نمناک می‌وزید ترک گفت، ترک آن حوضچه-فواره و درخت پیر گردوی حیاط خانه را که مأنوسانِ روزهای جوانی‌اش بودند. از آن دریایی هم دل برید که بی‌اندازه دوستش داشت. و با این‌حال دردی در جانش نخلید. چه، بزرگ شده بود و آگاه، و پی برده بود که حکایت حال او حکایت دیگری است. پس در قبال این زندگی زمخت و بی‌مایه‌ای که دیری احاطه‌اش کرده بود، سرشار از تمسخر بود.

صفحه 97


مروری کوتاه بر کتاب تریستان و تونیو کروگر از توماس مان