جز صدای زوزه سگش چیزی نمیشنید. سگش بر مرگ او میگریست. میتوانست تصوّر کند که سگ نگون بخت چه حال و روزی دارد گفت: «دوست بیچاره!» و اشکی از سر مهر بر گوشه چشمش نشست. این دانه اشک، تنها چیزی بود که او را تسکین داد. خسته و کوفته و گرسنه بود ولی چیزی برای خوردن نداشت! بالاخره به پشت برگشت و در حالی که تکان میخورد پاهایش را جمع کرد و سعی نمود تابوت را بشکند، پس با خشم گفت: «برخلاف میل ،تو از اینجا خارج خواهم شد، برخلاف اراده تو زندگی خواهم کرد.»
پشت جلد