زندگی من چنین بود.

علی‌رغم رنجهایی که می‌کشیدم، تقریبا از زندگی لذت می‌بردم. برای مدتی مدید، بدل به آدمی کور و بی‌عاطفه شده بودم، قلبم از شور و نشاط باز ایستاده، با بی‌نوائی در کنج سینه‌ام چند ک زده و طعن و لعنها و اضطرابات و وحشتم را به سهولت پذیرا می‌شد. ولی با اینهمه احساسی در آن بود – آتشی بود که گاه کورسوئی می‌زد. هرچند سر در گم و تیره روز بودم، اما احساس می‌کردم به‌نوعی آزادی دست یافته‌ام.