از این همه روز، سرانجام چهرهات را دیدم! بیا، پسرم، دستانت را گرد مادرت حلقه کن! بیا، بگذار به گونهات دست بزنم ! بیا، بگذار گیسوی سیاه و انبوهت گردنم را بپوشاند ! (یکدیگر را در آغوش میگیرند) آه، پسرم! پسرم! سرانجام تو اینجایی، در آغوش مادرت! مرا یارای آن نبود که چنین چیزی را از پیش ببینم. دل آن نداشتم که چنین چیزی آرزو کنم.
صفحه 24