در این جهان، همیشه کسی هست که در انتظار کس دیگری است، خواه وسط بیابانی باشد، یا وسط یک شهر بزرگ. و هنگامی که آن دو نفر از کنار یکدیگر می‌گذرند و چشمان‌شان با هم میعاد می‌کنند، گذشته و آینده تمامی اهمیت خود را از دست می‌دهد و تنها چیزی که می‌پاید آن لحظه است و این یقین باورناپذیر که هر چیزی به زیر آفتاب با همان دست نوشته شد، دستی که عشق را بیدار می‌کند و برای هر کسی روح توامانی را برمی‌سازد که در زیر آفتاب کار می‌کند، آرام می‌گیرد و گنج می‌جوید. بدون این، رویاهای انسانی ما هیچ حسی برنمی‌انگیزند.

کیمیاگر

صفحه ۴۲