هنوز هوا سرد و مه‌آلود بود؛ سردِ سرد مثل قبل. پسرکی جلوی سوراخ کلیدِ درِ دفتر اسکروج خم شد و شروع به خواندن سرود کریسمس کرد. در اولین نُت بود که اسکروج با خط کشی در دست به سوی در حمله کرد. آوازخوانِ جوان با ترس و وحشت در مه و یخبندان پا به فرار گذاشت. سرانجام زمان تعطیلی دفتر فرا رسید. اسکروج با خشونت از روی چهار پایه بلند شد و با سر به منشی اشاره کرد. منشی بی درنگ شمع را خاموش کرد و کلاهش را روی سرش گذاشت.

اسکروج فریاد زد« فکر می‌کنم تمام فردا را مرخصی می‌خواهی.»

« بله آقا، اگر ممکن است.»

صفحه 17