او را دیدم . همانجا که دلم هوای قهوه داشت ، من با تنبلی‌ی تنهاییم ، که باید بی‌کس‌تر از همیشه اینجا بمانم و شیشه‌ها را نگاه کنم . شب فیلم ببینم . شب با فیلم بخوابم . چیزی را دقیقه به دقیقه می‌گفتم...

نشست ؛ آن کنار .

گفت: غریبه یه قهوه بهم می‌دی ؟

گفتم : آره ، خب ، آره .

من او را دیدم که نشست و قهوه خواست .

گفتم : مث همه‌یی .

گفت: آره دیگه پس‌چی؟

گفتم : هیچی . هیچ . 

صفحه 36