تمام صبح، لوکا با نگاه میخواست توجهم را به خود جلب کند. قرار گذاشته بودیم که وقتی از ناهارخوری بیرون آمدیم، پشت نردهها همدیگر را ببینیم. تنها همین قدر فرصت داشتم که نقشه راه را به او بدهم چون بایستی بلافاصله سر کلاس برگردیم و آخرین ساعتهای درس را بگذرانیم. در کشور آشپزخانه، زیر گذرنامه آقای آلونزو، کاغذ و پاکتی پیدا کرده بودم. فهرست کارهایی را که باید انجام دهد نوشتم و صفحه کاغذ را با در بطری آسپیرین مهر کردم.
صفحه ۱۳۸