از سردی دی فسرده
جامههایتان را در خاک کردم، یاد شما را که از
دل بیرون نکرده بودم. آمدم کنار طفلم و کنار یاد شما دوباره دراز کشیدم و آنقدر صبر کردم تا سرمای پاییز
آمد و زمستان. در آن ایام البته نه درِ خانه را به روی کسی میگشودم و نه به دیدار
کسی میرفتم، مگر چندی بعد که کسی در تاریکی شامگاه پشت در آمد و خود را از دوستان
شما معرفی کرد و از احوالات من پرسید. کلامش با بغض و حسرت همراه بود.
صفحه 144