اکنون که سال‌ها از آن ضیافت می‌گذرد خود را مکلف می‌دانم، بی هراس از مؤاخذه‌ی آحاد اشخاصی که در آن وقایع همراه من بودند، ما وقع را بی‌کم و کاست شرح دهم، زیرا بسیاری از آن میهمانان به دیار باقی شتافته‌اند و چند تنی که زنده‌اند در دیار فرنگ روزگار می‌گذرانند. در طی آن هفت شبان روز وقایع فراوانی را شاهد بودم، هر چند ذهن خسته‌ی من نمی‌تواند جزئیات را به خاطر آورد، اما اگر در روزهای آخر ترس جان مسخرم نکرده بود، می‌توانستم بگویم ساعات بسیار خوشی را تجربه کردم که شاید برای اعیان و اشراف از جمله امور یومیه باشد، اما برای بنده‌ی حقیر پر بود از تجربه‌های جدید و لذت بخش و سر آخر ترسناک. تصور بفرمایید هفت شبان روز - که مثل برق گذشت - در قصری پر از تجملات، با ماکولات و مشروباتی که به عمرتان نخورده‌اید، از معاشرت با آقایان و بانوانی که هر یک وجوهی از ذات آدمیزاد را به نمایش می‌گذارند لذت ببرید و گاه هم بترسید و دانم مناظری بدیع و وقایعی غریب پیش رویتان باشد؛ هر چند در عمق وجودم هراس از آن قصر و دریاچه جای گرفته و گاه در رؤیاهایم خود را میان آن مه و برف و آب‌های خاکستری می‌بینم، تو گویی قرار است چیزی، چیزی که نمی‌توانم نامی بر آن بگذارم و هراسناک است، بیرون بیاید…

صفحه 7