تقاص

دوباره صورتش را به شکاف دیوار فروریخته چسبانید. هیچ‌کس در میدانچه نبود. باد خاشاکی را روبید و برد. شاخه‌ی درخت میان میدان با فشارِ طناب آهسته کمر خم و راست می‌کرد. سر به دیوار گذاشت و عرق از پیشانی پاک کرد. هنوز قلبش می‌تپید. در جیب‌های خود به جست‌و‌جوی چیزی برآمد که نمی‌دانست چیست. دانست که هنوز مضطرب است. به خود گفت باید مطمئن شوم.

صفحه ۲۹