شب پُرستارهی عجیبی بود. دلشوره داشتم. از موسوی پرسیدم چرا از نورهای عجیبوغریب خبری نیست؟ فرمودند احتمالاً ما درست در وسط آن نورها هستیم، برای همین خودمان نمیتوانیم آنها را ببینیم. فقط از پایین کوه قابلرؤیت است.
تاریکی و سکوت دلهرهآور است. حتی صدای وزش باد هم نمیآید. این سکوت، پردههای گوشم را میآزارد. نگرانم چیزی از جایی سر برآورد. ساعت که به دوازده رسید، احساس کردم صدای خشخشی شنیدم. از جایم تکان خوردم. مطمئن بودم چیزی به من نزدیک میشود.
صفحه 35