زن پلنگی را توی تهران دیده بودم توی خیابان بود و من توی کافه نادری قهوه ی فرانسه می‌خوردم نگاهمان که شاخ به شاخ آمدم از روی صندلی بپرم و مطمئناً میگرفتمش اما صندلی تبهکار دام انداخته بود و یک سوم حافظه ام را به خود گرفت و چندروزی توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم تا اسمم یادم بیاید. اینجا آخر دنیا است و زن پلنگی هم می‌داند چندان هم پیش نیست. شیطانک های ماکسول و بختک با تجربه اش را انداخته بودم تو زیرزمین کنار مرد زیرزمینی و ژانوس، خدای دو چهره که علامت ماهم بودند و تو اینطور مواقع حامیانه رفتار می‌کردند.