اضطراب .

در اثنایی که فروغ الزمان سرگرم صحبت است، گیلانتاج با تابوت کوچکی که رویش تور مشکی انداخته، از اتاق علیقلی خان بیرون می‌آید و تابوت را روی یک کالسکۀ اسقاط بچگانه می‌راند مهرانگیز با حالتی گنگ و مالیخولیایی به راه رفتن او خیره مانده است.  گیلانتاج با لبخند و ابهام برای مهرانگیز سر تکان می‌دهد و آرام به اتاق خود فرو می‌رود...

فروغ‌الزمان دست به گلویش می‌برد و آب دهانش را به زحمت قورت می‌دهد. سپس طرف میز می‌رود و با دست‌های لرزان عصبی برای خودش قطره می‌ریزد.

مهر انگیز       هنوز طناب پیچه ؟

فروغ‌الزمان     هفت !

 مهر انگیز      لامپ اتاق شم که درآوردی.

 فروغ‌الزمان    اون در موقعیتی نیس که... دوازده!

مهرانگیز        (سیگاری با فندک آتش زده است.) چرا این همه اصرار داری توی تاریکی حبسش کنی ؟

فروغ‌الزمان     می‌فرمایید ولش کنم خونه رو بذاره سرش؟

 مهرانگیز       یه جایی بخوابونش .

 فروغ‌الزمان    کجا؟

مهرانگیز       همه جا آشنا داری. درمانگاه، آسایشگاه، بیمارستان .

فروغ‌الزمان    بله! ( کمی آب در استکان می‌ریزد.) دیگه همین یکی مونده بود! ( و یک حبه قند.) مادر عزیزمو دو دستی تحویل

                 آقایون بدم، که،براش پروندۀ پزشکی درست کنن و شرح حال خانوادگی بنویسن. ( آهسته هم می‌زند) شرایط منو

                 درک کن!

صفحه 116