صبح ذغال سنگ‌ها را آوردند. زود بیدار شده بودیم و آخرین تکه‌ی هیزم را گذاشته بودیم توی بخاری. دست‌ها در جیب ایستاده بودیم در مه صبحگاهی جلوی خانه و می‌لرزیدیم و نگاه می‌کردیم به بخار سفید نفس‌هایمان. ذغال سنگ‌ها را سر ساعت آوردند، به کامیون اشاره کرده بودیم که برود بین انباری و محل نگهداری تراکتور، تا حد امکان نزدیک اصطبل که سال‌ها می‌شد دیگر حیوانی در آن نبود. بریکت‌ها با سروصدا ریخته شدند روی چمن یخ زده، تلی بزرگ، ذغال‌های خوب، تقریباً همه سالم، غبار نقره‌ای ذغال سنگ هم در هوا پخش شده بود.