کاغذ پنجم:

شب شد، عمارت پیلانی در خاموشی قبل از تاریکی رفته بود، مهتر و چند تا باغبانی که گاهی به درخت‌ها می‌رسند و این دورویر خانه دارند، آمدند توی باغ، چراغ روشن کردند. حیاط روشن شد، گرچه هوا سرد بود.

دادم بالاپوش قدیمی آقا را از دولابچه‌ی زیرزمین آوردند. بیدخورده بود اما گرمایش سر جایش بود. انداختم روی دوش و سرم و خودم را خوب پوشاندم و با مستوره‌جان راه افتادم سمت باغ. عزیز هیچ نمی‌گفت، به دختر نیمه‌مرده چه بگوید که دلش نسوزد، پرسید: «کجا؟» گفتم: «با مرگ قرار ملاقات دارم.»

صفحه ۳۱