یک مهمانی معمولی
قرار گذاشتیم، شب خانهی مادر جمع شویم. مجید گفت برای همه از رستوران ذوبآهن شام میگیرد، گفتم برای مادر بینمک باشد، چپچپ نگاهم کرد. مینا هم گفته بود بعد از دیالیزش میآید. وقتی به زنم گفتم مینا هم میآید، سر سارینا داد کشید که: احمق نباش! چرا «ی» رو انقدر بزرگ مینویسی؟ انگار داری قایق میکشی! گفت: «حتماً خبری شده. حالا خانه روی سرمان خراب نشه!»
صفحه ۱۷