فصل ششم

فقط به جلویم نگاه می‌کنم، ده دقیقه است شاید هم بیشتر. می‌گویم: «هیچ وقت مادرم رو ندیدم. از همون اول با مادر بزرگم و داییم زندگی می‌کردم. بابام هیچ وقت نخواست قیافه‌ی نحس من رو ببینه. دهج به دنیا اومدم، اما اصلاً اونجا زندگی نکردم، فقط چندباری رفتم اون‌جا. اول یزد بودیم و بعد هم اومدیم اصفهان. از دهج فراری بودیم، هم من، هم مادربزرگم، دهج طبیعت قشنگی داره، دارودرختاش عالین، چشمه‌هاش که محشرن، اما مردمش...»

مرد نامرئی می‌گوید: «پسر جون چندبار بگم آن‌قدر در مورد دهج داستان نگو.» 

صفحه ۶۳