زنی در اواخر میانسالی در را باز کرد. صدایش کردم «خانم انجيير»، ولی او فقط اسمم را به کار برد. با دقت کارت خبرنگاریام را برانداز کرد و بعد من را به سالن انتظار برد و گفت منتظر بمانم. بزرگی سالن، تزئین ساده ولی باسلیقهاش، فرشهای هندی، صندلیهای عتیقه و میز جلاخورده باعث شد با کت چروک از سفر و خیس از بارانم احساس کثیفی و شلختگی کنم. بعد از حدود پنج دقیقه زن برگشت و چیزی گفت که بدنم یخ کرد.
«بانوکاترین همین حالا شما رو میبینند.»
صفحه ۳۵