بارها در طول شب از جا پریده بودم بی آنکه بدانم وزش کدام باد خوابم را آشفته کرده بود، دست‌هایم را نومیدانه در هم گره می‌کردم و من من کنان میگفتم: «خدایا! خدایا! باید مرد!» تشویشی سینه ام را میفشرد در منگی بیداری، ضرورت مرگ دهشتناک‌تر به نظرم می‌رسید به سختی دوباره به خواب می‌رفتم خواب از بس شبیه مرگ بود نگرانم میکرد اگر تا ابد می‌خوابیدم چه؟ اگر چشم‌هایم را می‌بستم و دیگر بازشان نمی‌کردم چه؟